تبليغاتX
mona_tabassom

ای کاش شمع می توانست به جای جمع اب شود

قشنگترین تولد شاید شب اغازین بی دغدغه ماندن در گخواره است چرا که بعد از ان عمری سوختن و شریک شدن با اشک چون فواره است و اخرش ارزوی رسیدن به نقطه ای در انسوی سیاره است

 گمان می کنم کسی هرگز تولد خود را نخواهد دید

زیبا ترین تولد ها تنها انهاییست که در رویا برای کسی می گیریم و یا کسی برایمان می گیرد

                                                                              مریم حیدر زاده

 

 

عاشقی وقت قرمز تولدش شمع فوت می کند

شمع طفلکی فقط سکوت می کند

 

تولدم گذشت ولی تو نیامدی

حتی نیو مدی بگی چرا به دنیا اومدی

 

با تشکر

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:13 توسط mona |


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:9 توسط mona



به نام خدايي که بارانش طراوت دلهاست" "

سلام

سلامي که در حسرت روياي خويش در جستجوي جوابش است

سلام به تو اي پاييز محبوب من "پاييزاي تبسم افسرده"

سوزهاي دل غمگينم را مي شنوي که از عشق سخن مي گويند پاييز عزيز تو مرا با عشق اشنا کردي و رفتي وغم انتظار رامهمان قلبم کردي قلب کوچکي که با هر ضربه ي عشق هزاران تکه شد تو مرا در راه بي پايان سرنوشت رها کردي ورفتي ولي نمي دانستي که چشمانم از اشک ديگر سويي براي يافتن راه نجات ندارند

يک سال تمام فصل هاي روحم همه پاييز بودند پاييزي که گاه غمگين بود وگاه شاد

غصه هايش شادي هايم را پوشاندو اکنون دوباره امده اي. امده اي وبر بار عشقم افزوده اي توانم طاق شده

اي پاييز من نمي توانم بار جنون را بر دوش کشم هر کجا که مي روم هر کجا که قدم مي گذارم هر کجا را که مي بينم و هر صدايي را که ميشنوم دلم به رعشه مي افتد که نکند او باشد ولي نبوده ونيست انگار در پرده اي از ابهام غوطه ور است انگار انجا محل جاوداني اش است کمکم کن پاييز فقط به تو اميد دارم اي يار مهربان

منتظر اولين لطافت باران پاييزي ات هستم باراني که عشق بازي اسمان را به رخ مي کشد

و باراني که با هر بار امدنش دلم را اميد وار ميکند

نگذار که تصور کنم اين اميد واهي بيش نيست

منتظر مي مانم مثل هميشه

_MONA_

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:6 توسط mona |


پابه پای شمع تولدت دارم اب می شوم

که ایا انتخاب می شوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-----------------------------------

 

تولد روز عادی نیست زیبا

وتبریکم زیادی نیست زیبا

اگر رنجیدی از تبریک بسیار

ببخشم چون ارادی نیست زیبا

-----------------------------------

 

اول نامه جای دل تنگ چند تا نقطه چین می گذارم

جای اسم قشنگت سه سطر نازنین نازنین می گذارم

گفتن از تو ولی کار من نیست

پس قلم را زمین می گذارم

--------------------------------------------------------

 

تو را سپید و هرچه جز تو را سیاه می کشم

به چشم تو که می رسم سه بار اه می کشم

گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟فرشته ای؟چه ای؟

تو کاملی تو را شبیه قرص ماه می کشم

-----------------------------------------------------

 

عاشقی وقت قرمز تولدش شمع فوت می کند

شمع طفلکی فقط سکوت میکند

-------------------------------------------------

 

چاره ای نیست جز اینکه امضای تو را تو دفترم

به عشق دیدنت تو خواب بذارمش زیر سرم

------------------------------------------------------

 

امشب به نیت همه دلها شعری برای چشم تو می خوانم

هرگز مرا تو دوست نخواهی داشت

این تنها حقیقتی ست که می دانم

--------------------------------------------------------------

 

زیبا اینو بنویس یا روی یه تابلو بزن

همه دوست دارن ولی هرگز نه به اندازه ی من

 -----------------------------------------------

غصم از این نیست که تو رو اونروز اسیر ندیدمت

فقط دارم دق می کنم چون تو رو سیر ندیدمت

----------------------------------------------------------

 

لبخندی زدی و اسمون ابی شد

شب های قشنگ تیر مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا اخر عمر غرق بی تابی شد 

----------------------------------------------------

سلام صیاد ای یکی یکدانه سرو گلستانی دلدادگی :

تولدت مبارک

بزرگ شدی قهرمان!تو بزرگ شدی و من کوچک دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره اب

می شوم منت سر تقویم هایمان گذاشتی تا بستان رل ا خجالت دادی تیر را سر افراز کردی ان

 عدد را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصدو شصت و چهار روز سال را اگر کبیسه

نباشد حسرت به دل یه رویداد نقره ای گذاشتی زیبا اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و

یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنند دل من را که نگو اگر می خواستی

 به حسا بش بیاوری که همان اول این کار را می کردی زیبا ! من این ارزو را یک گوشه

 دنج دلم پنهان کردم

داور تقدیر همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا افساید اعلام کرد زیبا!

من تمام شکوفه هایی را که پیش از تولد تو روییدند تنبیه می کنم زیبا در خیالم هزار بار

 چهارده تیر و ان روز را با هم عاشقانه جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم

شدیم چهل دل شکسته را بند بزنم اما انگار نشد شاید  چون در ان صورت چهل هزار دل از

شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود

 زیبا!

هر چه کردم به جای کیک تولد رشته عشقم را از تو ئی که حتی دلت نمی خواهد شعر هایم

را بخوا نی ببرم نشد.

تیغ سرزنش را هر چه در گلوی ارزوهایم فرو بردم نبرید زیبا من اخرش هم تشنه می میرم

هیچ فکرش را می کردی مراسم افتتحایه زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیر منتظره

اختتامیه طاقت من در وسیع ترین تالار خاکستری یک سرنوشت شوم باشد ؟!

زیبا من هم دارم پا به پای شمع تولدت تمام می شوم اما به هر حال خوش امدی قدم روی چشم

 عدد چهارده گذاشتی که تولدت را با ان ساختی لطف کردی دستی هم بر سر ماه اول تابستان

 کشیدی عجب زیبا جان عجب گلی زدی به تابستان تو ثابت کردی که با یک گل هم گاهی

 تابستان می شود زیبا خوی تیر را بهشتی کردی گل کاشتی قهرمان چه اقبالی داشت فصلی

که تو تحویلش گرفتی جان همین روز عزیز تولدت چند نفر سفارشش را کرده بودند ؟

زیبا تولدت خیلی مبارک

چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته هر کدام یک سال مزه ی کیک تولد تو را زیر

 ساعتهای نازنینشان سپری کنند امسال منت سر جمعه گذاشتی شنبه دق نکند خوب است

زیبا تولدت مبارک

من امروز به نیت گام نهادن تو به بیست و چندمین بها زندگی بیست و چند بار خدای برگهای

مسافر پاییزی را سجده می کنم

بیست و...گلدان را اب می دهم بیست و ....کبوتر را ازاد میکنم بیست و ....گل را نمی گذارم

 کودکان بازیگوش بچینند بیست و چند بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم بیست و

چند هزار بار اه میکشم بیست و چند هزار بار سر بر اسمن کرده دعایت می کنم بیست و چند

 بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم و می گیرم بیست وچند بار خدا را با هزار لحن

مختلف در بیست و جند حالت سبز با بیست و چند اشک زلال صدا می کنم و بیست و چند

بار بر روی بیست و چند صفحه ام می نویسم : زیبا جان بیست و چند بار به توان بیست و

 چند هزار بار ان عدد مجهول تولدت مبارک

کسی که بیست و چند سال اینده هم همین قدر دوستت دارد بیست و چند بار با تیر جوری که

 چشممان نزنند خیلی دوست دارم زیبا جان بیست وچند سالگی مبارک

نه اصلا خیلی ساده زیبا تولدت مبارک

عاشق پاییزی

---------------------------------------------

خیلی خوشحال شدم که تونستم تو اولین ثانیه های ۱۴ تیر اپ کنم

و تولد حامد کمیلی عزیز رو تبریک بگم

منتی نیست ولی بابت نوشته ها خیلی زحمت کشیدم

پس منتظرم که با نظرا تتون

خستگیم بر طرف بشه  

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:1 توسط mona |


گه گداری اگر وارهای مناسب برای بیان احساس شگفتم می یافتم در لابلای صفحات کاغذ حک می کردم تا شاید لبریز از گریز این حس نباشم

وحالا در پنهانی ترین جایگاه قلبم مهر ماری بر ان گداخته ام تا شاید فاصله حقیقت رویا تا واقعیت را در گذر ثانیه ها به فراموشی باد سپارد انوقت شاید بتوانم ادعای مالکیت قلبت را حاشا نکنم

--------------------------------------------------------------------------------

جایم اینجا نیست

بارها این جمله تمام ذهنم را پر کرده

اما به خود نهیب میزنم که این تنها یک تلقین است ولی هر بار که خواستم فراموش کنم باز هم همه اتفاقات دست به دست هم دادند تا به من یاداوری کنند که

جایم اینجا نیست

باشد قبول

ولی چه کاری از دست من بر میاید

جز حسرت سرکش و طغیان گر دل تنهایم

چه کاری از دستم بر میاید که تا امدم کاری کنم با  تمام وجود فانوس امیدم را شکستند

و مرا تنها در این میان گذاشتند

بدون هیچ فانوس روشنی

ولی حالا به خاطر دل شکسته ام سعی میکنم خرده های این فانوس را در میان این جاده ی تاریک پیدا کنم

تا شاید مرا به جایی برسانند که متعلق به انجا هستم

پس به امید همان روز

------------------------------------------

خواستم به رسم تمام عاشقا یه اسم برات انتخاب کنم که بشه سر فصل تموم نامه ها و کخاطب همه ی نوشته هام ولی هر چی گشتم پیدا نکردم اخه هیچ واره ای نمی تونه قشنگی تورو وصف کنه

و یه ذره از اون چیزی که من میخوام رو نشون بده

اما حالا به عنوان یه نشانه ی اختصاری و به یاد همون به نام خدایی که میگه:

به نام خدایی که ستاره ی مرا در میان ستارگانش گم کرد

اسمت رو میذارم "ستاره"

پس ستاره ی گم شده ی من سلام......................

اره حکایت تو حکایت همون ستاره ای که میان ستاره ها گم شده یا اگرم یه وقتی پیدا بشه ما اونقدر قابل نیستیم که سلامی کنیم و خودی نشون بدیم

فقط میتونیم از دور نگاه کنیم و توی دل اه بکشیم و به اونایی که دورو برتن حسرت بخوریم

اره ستاره ی اسمونی

من و دل خاکیم به دیدن شما از دور هم  دلخوشیم و با لبخندتون تمام روزها مون طلایی میشه و با چند تا قطره ی اشک دلمون بارونی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:38 توسط mona |


این اخرین اپم بود

البته برای یه مدت کوتاه

چون امتحانا داره شروع میشه

منتظر نظرای خوشگلتون هستم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:18 توسط mona |


دلم خیلی زیاد گرفته نمی دونم چی کارش کنم حرف گوش نمی ده ول کن نیست

همش میگه پس چی شد قراربود یه کاری بکنی

تا بتونی تا دیر نشده ببینیش

حالا من چی کار کنم نتونستم براش کاری بکنم

یعنی نهایت سعی خودم و کردم ولی نشد

حالا هم هیچ جوابی براش ندارم

اخه من بهش قول داده بودم

........................

........................

.........................

دلم می خواد با یکی حرف بزنم دارم می ترکم

اصلا نمیدونم باید چی کار کنم

خسته شدم

من با زخم زبونا رفیقم

بیاو مرحم بذار رو زخم عمیقم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:28 توسط mona |


یه دل نوشته ی ساده

سحم من از تو فقط یه گوشه جون کندن بود

سحم من از تو فقط یه جا موندن بود

سحم من از تو فقط یه دنیا حسرت بود

سحم من از تو فقط یه دنیا اشک و ناله بود

سحم من از تو فقط سوختن بود

سحم من از تو فقط شبای تنهایی بود

سحم من از تو فقط یه رویای پوچ بود

سحم من از تو فقط یه دنیا زخم زبون بود

سحم من از توتنها نرسیدن بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:27 توسط mona


+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:0 توسط mona |


اومدم تو سال جدید بنا به در خواست دوستای عزیزم 

عکس بزارم تا یه تحولی هم باشه

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:54 توسط mona



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:49 توسط mona


خیلی وقته اپ نکردم

اخه نطقم کور شده

از دست این روزگارو مدرسه و ..........

این شعر پایین برا خودم نیست ولی خیلی دوسش دارم

برا همین گذاشتم تا شما دوستای گل گلم بخونین:


همه جا حرف تو هست همه برات گل ميارن

چرا مردم نميخوان دست از سر تو بردارن

بگو که من ديوونتم دوست دارم خيلي زياد

اگه نگي من ميميرم و دق ميکنم دلت مياد

مگه از عشق من و چشماي تو بي خبرن

چرا راحت نميگي تا همه از اينجا برن

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:1 توسط mona |


بعضی اوقات و در بعضی از شرایط زندگی تنهایی برای همه ی ادما لذت بخشه ومن هم این تنهایی رو خیلی دوست دارم چون اون موقع هست که میتونی خودت باشی و به زندگی فکر کنی و چون همون موقع هست که میتونی قلم وبه دست بگیری و هر چی که دلت می خواد بنویسی.

بنویسی وبنویسی وبنویسی

اونقدر که خالی بشی و همدم تنهاییت بشن نوشته هات

همیشه میشینم و قصه رو دوباره مرور میکنم همون قصه ای که از فراسوی دو چشم اغاز شد

ولی هر دفعه به یه مشکل بر میخورم

چرا من ؟چراتو؟

این اصلا عادلانه نیست

این قصه ی یه عشقه پس واقعی نیست

بهش فکر نکن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:21 توسط mona |


ميخوام يکي رو بکشم چشاش مث شما باشه

نه نقاش چشم شمافقط بايد خدا باشه

من ميدونم نميدونيد چقد شما رو دوست دارم

کم کمش فکر ميکنم قد ستاره ها باشه

من شنيدم شما ميخواين از عشقتون دس بکشم

واسه يه عاشق ميتونه اين بدترين بلا باشه

من ميدونم اونکه ميخواين بايد چيا داشته باشه

چشاش بايد سبز و موهاش?رنگ خود طلا باشه

اما ميخوام واسه يه بار جاي شما نظر بدم

کاش به جاي اينا يه کم عاشق و مبتلا باشه

من هميشه تو روياهم سوالي از شما دارم

چرا ميخواين دستاي من از دستاتون جدا باشه؟

راستش ميترسم وليکن?شما کسي رو دوس دارين؟

الهي که تصورم واسه آره?خطا باشه

الهي که يه روز بگيد دوسم داريد حتي يه کم

تنها تقاضام از خدا?شايد همين دعا باشه

انقد دلم ميخواد به بار بهم بگيد کجا بودي؟

بگم که جز پيش شما دل ميتونه کجا باشه

آخر يه شب جواب دادي به نامه هاي بارونيم

مثل شما فقط ميشه تو شهر قصه ها باشه

شاهزاده ي روياهاي نقره اي و خيس شبام

شما سفيديد?همه دنيا بايد سيا باشه

کوه بلند بيستون?با هفت تا طاق آسمون

بايد پيش چشم شما بشکنه?خم شه?تا باشه

صداي نازتون داره?قلب منو مي لرزونه

مگه ميشه اين لرزيدن?فقط مال صدا باشه؟

يه جور تو قلبم اومديد?که راه برگشت نداريد

فکر ميکنم اين اومدن?فقط کار خدا باشه

يه عصر پاييز بذاريد سر بذارم رو شونتون

بذاريد اين ديوونتون?مثل پرنده ها باشه

ديگه گذشتم از جنون?رد شدم از ديوونگي

يقين دارم که جام بايد توي بيابونا باشه

پشت در قلب شما?نشستم و در ميزنم

خدا کنه واسه من?ديوونه اونجا جا باشه

به چشماي درياييتون?يه کم دقيق نگاه کنيد

شايد يه ماهي اونجا ها?تو عالم شنا باشه

نگاتون آخر منو کشت?به هرکي که ديديد بگيد

بذاريد اسمم لااقل?جزو ديوونه ها باشه

ديوونه اي که واستون?عمرشو?جونشو گذاشت

تا که يه بار بهش بگيد?من ميخوامت بيا ? باشه
من عاشق این شعر مریم حیدرزادم

گفتم بذارم تا همه بخونن

قشنگه نه؟

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:37 توسط mona |


این کیه تو ایینه تو می شناسیش؟

چرا انقدر بد بهم نگا می کنه؟

بیچاره معلوم نیست چشه؟

فکر کنم دنیا رو سرش خراب شده

نگاش کن اخه...........

دلم براش می سوزه

فک کنم اونم تنها شده .......مثل منه.......

ولی من......... منم واقعا تنها شدم

نه هنوز باورم نمی شه

من اون ادم تو اینرو دوسش دارم

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:44 توسط mona |


کاش بدست اوردن ارامش اسون بود 

اونوقت می تونستی برای چند دقیقه اروم باشی

اروم و راحت و دور از همه ی این دنیاو ادماش

اونوقت شاید می تونستی خودتو پیدا کنی

و بفهمی که چی از این زندگی می خوای

کاش می شد نه؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:37 توسط mona |


پاییز رو ز عشق اموختم

زمستان را با غم انتظار

 بهار را با شوق وصال

و تابستان را زغم دوریت

و بودن را تنها با تو

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:47 توسط mona |


اگه من تنها نشستم                    روی تخت سنگ صبرم

فقط از عشق تو بوده                   فقط از امید روزی

که بیایی و ببینی                       این دل شکسته و زار

چه کشیده و چه دیده                   از این ادمای بی رحم

تو رو به خدای بارون                         تو رو به خدای پاییز

به کنار من بیا و                             به دل اواره ی من

نظر افکن و خموش کن                      داغ این قلب شکسته

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 18:55 توسط mona |


تو چه کرده ای که عمری پی تو دویده ام من

تو چه کرده ای تو با من که من همچنان پی تو

گذر از اسمان وپی ماه دیده ام من

منم ان همیشه عاشق

منم ان همیشه تنها

منم ان همنشین

شبای سیاه و دلگیر

تو بیا کنار من باش

تا منم برات بگم که

ره عشق چگونه بودش

........................

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:0 توسط mona |


بودیم و هستیم وهمچنان خواهیم بود

ودر پی همین روزهاولحظه ها عمرمان میگذرد

ودرحسرت همین ارزوها چشم را از این جهان فرو می بندیم

باشد که بدانیم انتظارو غم همان چیزهایی ست که مارا از خود غافل

میکند

                                                             اردتمند

                                  دست نوشته ی یک عاشق پاییزی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:41 توسط mona |


توی خیال و رویا تو بودی در کنارم

تو لحظه های شادی تو اضطراب فردا

تو لحظه های تاریک تو خلوت شبونه

اما یهو یه ضربه خیالم وپس زدش

تو رو از اون خیالم کشید تو واقعیت

حیف که نموندی اون روزتا که بهت بگم که

دوست دارم تو رو من با همه ی وجودم

رفتی ومن جا موندم تو غربت اشنا

توی سکوت شیشه زیر یه سقف خالی

اون وقت بودم شب و روز

تو گریه و بهونه تو بغض ودوری از تو

شدم یه اشیونه یه تکیه گاه محکم واسه

دل اوارم که هی نگه کجا رفت

چی شدکه ساده رد شد

از عشق و اشیونت

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:44 توسط mona |


قصه ی عشق من از فراسوی دو چشم اغاز شد

هیچ وقت ان نیروی ریسمان نامریی را از یاد نخواهم برد

که مرا به دیار عشق رساند

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:11 توسط mona |


منم ان دیوانه ی مست

که از بهر تو در غم غوطه ور شد

به پایت سوختم اما نگفتم

چه ها دیدم از این راه پر از درد

به چشمانم ندیدم درد هجرت

ولیکن خویش در عذابم

عذابی سخت که از هر سو مرا احاطه کرده

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 19:8 توسط mona |


چقدر دیر متوجه می شویم زندگی همان لحظه هایی ست که با سرعت انتظار گذشتشان را می کشیدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:47 توسط mona |


من دختر تابستانم اما دلداده ی پاییز

شوروالتهاب عشقم همه تابستانی ست همه از اتشی داغ

اما سر فصل عشقو زندگیم پاییز است پاییز محبوب پاییزی که هر غمش نماد زیباترین شادی هاست

با تابستان عجین شده ام اما پاییز مفهوم قلبم است

تو هم بیا و پاییزی شو همان پاییزی که سلطان فصلهاست

پاییز سخاوتمنده چون بارانش نمایانگر ان عسق بی حدش به همه است

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:12 توسط mona |


می دونم خیلی کمم واسه اون چشای تو

میدونم عشقم ازت سیر نشده

می دونم عزیزه من بذار باز برات بگم

تا که دلم خالی بشه

بذار تا برات بگم

از صبح تا شب

به عکس تو خیره میشم

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:12 توسط mona |


به اجبار نشینم

به انکار بگن من

ز انان گریزم

اخه من تا کی جوراین همه درد

کشم تا قیامت

خدای همدم من تو هم تنها گذاشتی

منو تو این دو راهی

حالا خودم موندم و

هیچکسی نیست یار من

باشه ما رفتیم سفر تا همه کس خوش باشن

توی بغض بزرگم دیگه نمونده اشکی

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:11 توسط mona |


دیگه تنهایی شب جا نداره

واسه ی غصه ی من

اخه اون بهم میگه

اخرش اگه نیومدچی میشه

به خدا اسمونم نشونی از اون نداره

توی اب و توی خاک هم

رد پا نذاسته رفته

بدون اینکه بدونه یکی اینجا مهمونه

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:10 توسط mona |


دلم سیا سفید شده

عشقم ز دل برو شده

یکی می گه بمون بمون

یکی میگه اخرشه

اخه من چی کار کنم

توی این فکر محال

روزگارم به مثال رفته

ومن خسته شدم

عشق من توی سکوت

به خدا رسیدنه

اگه که فک بکنم به غیر از این

می میرم وفنا میشم

پس بهم بگو که من

می بینمت ای عشق من

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 17:9 توسط mona |


پاییز نماد همان غم هایی ست که شادی ها را به ارمغان می اورند

اینو همیشه یا دت باشه

اگه تو پاییز غمگین شدی بدو ن حتما اخرش خوب تموم می شه

منم با همین امید دارم روزهام و سر میکنم

پس تو هم بیا و با ندای دل عاشق من یکی شو

تا حالا بی وفایی نکرده

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:26 توسط mona |